Posted in private on June 17, 2009 by pollaris
داستان سياهيت را در واپسين روزي
و تو خوب ميداني كه او در ظاهر ميخنديد
و اينك
Posted in private on April 21, 2009 by pollaris
مردي در
کليساي سان مارکو ونيز
ميلادي 1754
يا عيسي مسيح
به راستي
چه دلرباست تنهايي
و چه دلرباتر وقتي كه تنهاييت
آغاز ديداري غريب باشد
صدايم را ميشنوي
آيا گريزي هست به جايي
من شكسته ام
اينجا عالم ستايش ديوانگيست
مرا وارهان از اين مكر
مرا آزاد كن از اين حصار و يند
فرياد كه اين مکر سرخ چه زيبا بود
و هست
مكري كه با حيله اش
هر انسان واقعي را عاشق
عبارتي به اسم مرگ ميكند
تا كه شايد بشود مدتي در كنارش زيست
در كنار باور
در كنار حقيقت ابدي
گوش كن
پيامبر
گوش كن
بنواز حرفهايم را
بنواز با ساز درونم
و نتهاي انديشه ام
و صداي بودنم
را نثار كساني كن
كه هنوز در ابهامند
كه ماندن يا رفتن
كه اين قشنگتر
يا آن زيباتر
اما من ميدانم
ميدانم آن چيز را كه تو ميداني
و من بايد ميدانستم
بگذار بشنوند حقيقت را
و بگذار تا زنده شوم
با آهنگ زاييده اش
تا كه شايد ديگران ناظر اين تولد باشند
و اي كاش همه بدانند
كه من هرچه دارم از آن دارم
و همچنين از دروني كه
ساليان سال لال زمانه بوده است
و جسمم خودسرانه
به جاي او سخن ميگفت
و همين درون ميگويد
كه چه دلرباست تنهايي
كه در پسش ديگر سخن نميگويي
واجازه ميدهي كه همه در مورد
تو لب به سخن باز كنند
و تو را در حال رقص تانگو
با آنچه كه هستي نطاره كنند
و تو تنها ميشنوي
وفقط ميشنوي
وآرام از نظرها محو ميشوي
و محو
يا مرد خدا
چه دلرباست تنهايي
Posted in private on February 17, 2009 by pollaris
اون چيه اونجا
واي مرده
الو پليس
اينجا يه نفر مرده شايد كشتنش نميدونم
بله حتما خيابان بيست و يك كنار اسكله زير پل
فكر كنم از ديشب اينجا مونده
بله زود بياييد
بزار ببينم يه چيزي مثل نامه باهاشه
توش چي نوشته
.
.
جز اندوه از زندگي چيزي نديدم
چه آموزگار سختيست اين زندگي
مگر من چه كرده بودم
جز انتخابي كه ديگري براي وجود من در اين دنيا كرده بود
و اگر خودم درخواست ورود به اين دنيا را داشتم
بسيار خوب سخت پشيمانم
اگر چه زمان درخواست و تمايلم را براي ورود به اين دنيا و زندگي در آن را به خاطر نمي آورم
اما رفتن از اين اينجا را اكنون در ذهن مرور كرده و رقم خواهم زد
دوستان و يا كساني كه در كنار پيكر بي جان من اين نامه را ميخوانيد
در اين دنيا هيچ حرمتي برايم نمانده بود
كه بخواهم بخواطرش اينطور نميرم
اي آشنايان
بدانيد كه قلب هيچ كس در اين دنيا براي ابديت ما نگرفت
اين روزها و شبها را كه تا اين لحظه گذرانده ام يكسره عدم من بوده اند
هميشه پس از خنده هاي هرچند اندكم سخت عذاب ديده ام
و آرزو مي كردم كه اي كاش نمي خنديدم
من انساني بوده ام تنها
سوال تنهايي من با وجود هيچ كس پاسخي نگرفت
و مجسمه تنهايي من هيچگاه با فلسفه در كنار هم بودن انسانها شكسته نشد
من با همه متفاوت بودم
چيزهاي مضحك براي مردم از نظرم دردآور و چيزهاي ناراحت كننده براي آنها از نظر من مضحك بود
مثل مرگ
هميشه با ديدن حادثه مرگ كسي خنده ام ميگرفت كه چه آمدني و چه رفتني
و يا هنگام خنديدن آنها به دلقكي گريه ام ميگرفت به آن دلقك
در زمان زنده بودن و زندگي كردن به هيچ چيز و هيچ كس اميدي نداشتم كه مرا احيا نمايد
حتي زمان
چه راست ميگويد فيلسوف بزرگ سنت اوگوستين
نه گذشته نه حال نه آينده وجود ندارند
و درست آنست كه بگوييم حضور گذشته و حال و آينده
چرا كه حضور گذشته همان حافظه است
حضور حال، همان شهود بي واسطه
و حضور آينده همان انتظار
كه سهم من از آن بسيار زياد بوده است
اي انسانها
به پيكر بي جان من خوب نگاه كنيد
اين جسم بي جان حاصل و زائيده يك حضور ابلهانه است
حضوري كه بارها گفته ام من مسبب آن نبوده ام
حضوري كه نه با بودنش حرفي داشت و مطمئنم نه با رفتنش
از اين دنيا ميروم يه دنيايي ديگر كه حق خود را شايد در آنجا بازپس گيرم
خدا كند جايي ديگر و دنيايي ديگر باشد تا بتوانم
و اگر نباشد من چه بدبختم
Posted in private on December 23, 2008 by pollaris
آن روزها را هيچگاه فراموش نخواهم كرد
آن روزهايي كه زياد به آنجا ميرفتم
به آن كافه
كافه در مكاني دور از شهر بود
وياد دارم كه چقدر آن راه را دوست داشتم
چون انتهاي آن به آن كافه ميرسيد
من تعداد سنگفرشهاي باران خورده خيس را
تا رسيدن به آن كافه كوچك ميدانستم
تعداد سنگفرشهاي قطعه قطعه تا آن كافه را مي دانستم
اما هنوزخود آن كافه كوچك را خوب نميشناختم
در آن كافه همه چيز چوبي بود
قسم ميخورم
جزنوشيدنيها وآدمهايش كه به آن محيط كوچك چوبي فكر ميكردند
و هفت ميز و صندلي چوبي نزديك به هم و خودماني
كه بر سر هر ميز جمله اي حك شده بود
و بالاي هر ميز يك فانوس چوبي آويزان
كه جمله حك شده روي ميزها را به روشني نمايان مي نمود
و من هر بار تنها بر سر آن يك ميز كنار پنجره مي نشستم
اما همان يك ميز را هم نمي فهميدم
مدتها از پنجره قطره آلود از باران
منظره بيرون كافه را نظاره مي كردم
و به آن جمله مي انديشيدم
به جمله روي ميز
به آن جمله زيبا
به آن جمله پر از سوال
جمله اين بود
“خواب ديدم اتفاق افتاده اي”
من ساعتها به جمله فكر ميكردم و فكر ميكردم
خدايا
چه خوابي
چه اتفاقي
آن جمله روح و انديشه مرا با خود به هر جا كه ميخواست مي برد
و ساعتهاي حضورم در آن كافه به لحظه اي ميگذشت
و روزهاي پي در پي و لحظه هاي كوتاه در آن كافه
صاحب آن كافه مردي خموده و لال بود
آن روزها را هيچگاه فراموش نخواهم كرد
Posted in private on November 24, 2008 by pollaris
به هم ميتازند
لحظات نواختن موسيقي و لحظات ديدن صحنه تئاتر
به هم ميتازند صداي نتهاي ساز و بازي ديالوگهاي تئاتر
به هم ميتازند بر سر تصاحب نياز واقعي من به احساس كردن چيزهاي خوب
و به راستي
اين دو
چه جدا ناشدنيند
صحنه تئاتر و لحظه موسيقي
و تلفيق مكملانه آن دو چه لحظاتي را كه در ذهن من به وجود نمي آورد
و چه مقدار دوست داشتني
و چه مقدار حس برانگيز
.
.
و گاه
به دور از آن دو
من هستم
هستم در لحظتي پوچ
كه شايد نيازش
مه باشد
و
فقط مه
.
.
و اين سه در كنار هم چه عالي و لذتبخشند
حركات مليحي از يك شور هنر تئاتر فرانسوي
همراه با صداي دلنشين نتهاي از هم لغزيده ويلن
و هر دوي آنها در صحنه اي كه به سختي ديده شود
از وجود چيزي به اسم مه
چه ميشد اگر اين سه را در ميان فضاي دره اي تند و خلوت داشتم
تا نماي زيبايي مي پيچيد
در ميان تماشاگراني به نام طبيعت
و همچنين درذهن من
مني كه نفس كشيدن اين چنين لحظه هايي را دوست دارم
حس غريب و البته نحيفي است
كه
شايد هرگز نشود
چنين حسي را حس كردن
Posted in private on November 15, 2008 by pollaris
يك دهكده
دهكده اي بين كوههاي بلند استراليا
يك دهكده كوچك با خانه هاي قديمي و يك پل چوبي
و تعداد كمي خانواده
دهكده هم سفيد پوست دارد و هم سياه پوست
امروز روز بزرگي است
امروز در دهكده مراسم خيريه قرار است برپا شود
مراسم آغاز مي شود
كاغذ رنگيهاي كوچك مثلثي آويزان از بندها با وزش آرام نسيم تكان ميخورند
كدخدا به بالاي سكو ميرود
او براي ايراد سخنراني به بالاي سكو ميرود
او به همه نظاره ميكند
هم به سياهان و هم به سفيد پوستان
و بعد از چند لحظه
گفته هايش را با نام مسيح آغاز ميكند
ناگهان يك مرد سياه چهره حرفهاي كدخدا را قطع ميكند
و مي گويد
آقا
مرا ببخشيد كه حرفهايتان را قطع كردم
من يك پيانو دارم
اجازه بدهيد آن را آورده و همراه با حرفهايتان بنوازم
كدخدا گفت
چه لزومي دارد نواختن پيانو در اين لحظه و همزمان با حرفهاي من؟
مرد سياه چهره جواب داد
صحبتهاي شما راجع به چيز با ارزشي همچون امور خيريه زيباست
اجازه دهيد با نواختن پيانو همزمان با صحبتهاي شما بر زيبايي آن بيافزايم
ناگهان در جمع اهالي دهكده هم همه به راه افتاد
در آن هم همه كودكي به كودكي ديگر گفت
من پنهاني از پدرم شنيده بودم كه خاواده آن مرد سياه چهره فقير بودند
او آن پيانو را ساليان پيش از خانواده اي بخشنده به مناسبت روزهاي خيريه گرفته بود
آن خانواده ديگر در آن دهكده نبودند
Posted in private on November 11, 2008 by pollaris
خيلي دوست دارم
ببين
نباشي من ميميرم
اون روزو يادته؟
تو دانشگاه؟
بغل دوستت وايساده بودي
دوشنبه رو ميگم
لباس سبزه تنت بود
كفشاي مشكي
اينقد دوست داشتم بيام پيشت
نميدوني كه
دلم بدجور هواتو كرده بود
نكن اين كارارو با من
اگه بدوني چي بهم گذشت
بابا من روحم لطيفه
مگه يه آدم چند دفعه عاشق ميشه؟ها؟
خيلي دوست دارم خيلي
قلب من كوچيه
فقط جا براي يه نفر داره
اونم
اونم توئي
ببين
ديگه همه چيرو دارم بهت ميگم
غرورم و برات شكوندم
آدم غرورش نشكنه اما پيش اوني كه دوسش داره نباشه اصلا چه فايده داره؟ها؟
ميدونم
ميدونم اين حرفام برات يه تراژدي تكراريه
ميدونم تو اين سن از اين جور حرفا از خيليا ميشنوي
اما
رو من يه جور ديگه حساب كن
باشه؟
چيز كمي نيست ها
واقعا زندگي بدون تو برام يعني خود مرگ
بدون تو ميميرم
ك ااااااااااااااااااااا ت
خوب بود
همگي خسته نباشين
عالي بود



