Archive for July, 2008

Posted in private on July 23, 2008 by pollaris

استاد ما

همان استاد دانشگاه، اطرافيان ما و كس و ناكس كه ميشناسيم و ميبينيم

ميدوني چيه

تو روح بزرگواري، نجيبي، با شكوهي، حيرت آوري، تو استادي اما شبيه يك حصار

شبيه يه حصار شدي براي ما

نميذاري نفس بكشيم استاد

روزگارمون رو بي حوصله ميگذرونيم بس كه تو هستي استاد

نه اينكه تقصير تو باشه

اما شبيه مجسمه خيلي بزرگ شدي وسط ميدون ما

داستانهاي پر از حس جنايي ما، پر از طرحهاي عجيب، وقتي پست مدرن ميشوند وقتي اسمشون ميشه داستانهاي هاي نفرت، پشت نابي ترانه هاي به اصطلاح عاشقانه تو گم ميشن در صورتي كه همه ميدونن نقش اول قاتل اون داستان خيلي به شما مياد استاد

استاد

ما وقت نداريم

بايد حرف و حديث خودمون رو بزنيم و پشت واژه هامون سنگر بگيريم بايد به نقد بكشيم گفتار و اعمالت رو

خود تو و اون گفتار به اصطلاح با ارزشت رو كه طلايه دارش شدي

بايد جريان اين سالهاي شصت و هفتاد و هشتاد از نو نوشته بشه

همه چيز عوض شده

ما نسل عجيبي هستيم

نسل ما نسل بازماندگان آزمايشات شيميايي امثال تو استاد

ما ناشناخته هستيم و به خودمون تعلق داريم

بايد حصارت شكسته بشه استاد

استاد باور كن كه ما مجبور نيستيم از كوچه رازقي هاي تو بگذريم

ما بايد تو شهر فلزي و دودزده خودمون انبار واژه بزنيم

اين حصاري كه تو برامون ساختي نگذاشته قد بكشيم و رشد كنيم استاد

ميگذاريم بگذري استاد

يا بهتر ميگم بگذار بگذريم استاد

اون شنونده با استعداد احمق تو شايد ما نيستيم استاد

حتما ما نيستيم استاد

تو بزرگوار نيستي استاد

 

Posted in private on July 8, 2008 by pollaris

مست و پاتيل

تلو تلو خورون اومد

خودشو انداخت رو كاناپه

سرشو داد بالا و يه اوف از ته دل كشيد

اينم ديگه تكراري شده

اينو اون ميگفت

حال و هواي مستيشو ميگفت

ديگه اون حال روزاي اولو بهش نميداد

هوا چرا اينقدر گرمه ، لعنتي

يه كتاب رو ميز افتاده بود

كتاب و نشناخت

اين ديگه چيه

يادم نمياد همچين كتابي خريده باشم

اون ورش كرد تا اسمشو ببينه

آهااا اينو اون روز خريدم جلوي سينما

چه شوري داشتم پيش خودم گفتم تا شب تمومش ميكنم

اما الان بعد از يه هفته اصلا از يادم رفته بود

حالم جا بياد تا ببينم چي ميگه

كتابو انداخت رو ميز و از جاش بلند شد رفت به سمت اتاق

هميشه براي كشيدن پيپ اونجا ميرفت

اما تا بلند شد كه بره تلفن زنگ زد ، رفت سراغش

بله

سلام كوچولو

سلام آرش تويي چطوري ميزوني؟

خوبم تو چطوري

منم خوبم ، چه خبر ، اينورا تو هر وقت شكم درد داري اينجا زنگ ميزني چيه باز؟ 

گمشو بابا، خر ، چند روزه پيدات نيست ، اصلا معلومه كدوم قبرستوني؟

چيه آدماي مهمونياي شبونتون ته كشيده؟ كار داشتم اين مدت سرم شلوغ بود

كارچي؟درس؟

 

نه بابا به كسي قولي داده بودم كه كاري براش انجام بدم درگير اون بودم

كه اينطور!ببينم تو حالت خوبه؟

آره

مطمئني؟

آره،چطور مگه

هيچي چي كار ميكردي؟

من قهوه ميخوردم

تلخ يا شيرين؟ 

فرقي ميكنه؟ شيرين

هي پسر واقع بين باش ، قهوه رو تلخ بخور

چرت نگو آرش حوصله ندارم ،تو را ستي اون روز رفتي .دا..؟

…  

 

 

Posted in private on July 6, 2008 by pollaris

گفتارهاي ناعادلانه      پندارهاي ناعادلانه

كم نيست

و يكي از ناعادلانه ها ، عبور از خود

عبور از خود يعني مرگ

خود را نديدن خود را حس نكردن

يعني مرگ

من مرده كنجكاوي هستم كه در پي خوشبختي زنده ها ميگردم

اين زنده هاي صد بار مرده

زنده ها اين مرا نبينند و نشناسند

ديوانه پنداشتن يعني نديدن

احمق ديدن يعني نديدن

بها چيست؟

بها را طلبه از چه ثروتمند كم خردي بايد؟

و آن

آن مجمع تكه دلانم كجاست؟

سرگشته عصيان پذير

سر در گم گمشده اي كه شايد نباشد

شايد در من است اين گمشده نفرين شده

تابوت سرد و سنگينش را در مخاط لطيف سينه ام

مدتهاست حس كرده ام

و فانوس چشمانم

نظاره گر شادي از خودشان بيخبران

و تو هم مثل من آيا

آيا دريافته اي كه اين استعداد ناب ، چگونه اسير اين ديو حباب منش ، در بند است؟

و تو هم مانند من نظاره ميكني كه چگونه

ديگران براي نثار گل در انتظار مراسم تدفينند؟

آه چه نفرت بار

نگاه زخمي و آلوده وحشي آنها را تحمل تا چه اندازه

آنها از پي الطاف لطف ميكنند

آنها از پي بدنت بوسه ميزنند

آنها از فرط گرسنگي عاشق ميشوند

و اين يعني نهايت پشيماني از ايجاد موجودي به نام

انسانك