Archive for September, 2008

Posted in private on September 30, 2008 by pollaris

شايد

نميداني

 بدان

عشق درگير من است

ديگر

عشق درگير من است

شايد نميداني و بدان

و ديگرنه تويي و نه چون تويي

آزاد و رها

مثل روح باران

مثل خلصه ناب

و من عاشق چيز تازه

شيفته فردي نو

عاشق مه شبنم آلود

و چه بگويم

اينجا

 فضا براي گفتن كم است

من در سر دغدغه هيچ  ندارم

من مسير خفته در مه را ميبينم

مسيربي مسافر را مي پسندم

و راهي به نا كجا را خواهم رفت

و ديگرنه تويي و نه چون تويي

عشق با روح شقايق زيبا بود

تو روح شقايقت كجا بود

عشق با حسرت عاشق زيبا بود

تو حسرتت كجا بود

و تو معني حسرت را حسادت خواندي و من نپسنديدم

گفتم دور شو

گفتم دور شو و بگذر از من و اين اتفاق

يا بگذاربروم به شهري كه اسمش را نميدانم

تو برايم دره اي با ميخك هاي تازه نبودي و پوچ

و باعث سرگرداني كسي چون من

اكنون من معلق در چيزي

و احساسي كه هنگام تماشاي مه داشته باشي

و آرامشي كه چين دامنت گلهاي قالي را آشفته نكند

و…

دلم چقدر فرار از تو را مي خواهد