Posted in private on November 24, 2008 by pollaris
به هم ميتازند
لحظات نواختن موسيقي و لحظات ديدن صحنه تئاتر
به هم ميتازند صداي نتهاي ساز و بازي ديالوگهاي تئاتر
به هم ميتازند بر سر تصاحب نياز واقعي من به احساس كردن چيزهاي خوب
و به راستي
اين دو
چه جدا ناشدنيند
صحنه تئاتر و لحظه موسيقي
و تلفيق مكملانه آن دو چه لحظاتي را كه در ذهن من به وجود نمي آورد
و چه مقدار دوست داشتني
و چه مقدار حس برانگيز
.
.
و گاه
به دور از آن دو
من هستم
هستم در لحظتي پوچ
كه شايد نيازش
مه باشد
و
فقط مه
.
.
و اين سه در كنار هم چه عالي و لذتبخشند
حركات مليحي از يك شور هنر تئاتر فرانسوي
همراه با صداي دلنشين نتهاي از هم لغزيده ويلن
و هر دوي آنها در صحنه اي كه به سختي ديده شود
از وجود چيزي به اسم مه
چه ميشد اگر اين سه را در ميان فضاي دره اي تند و خلوت داشتم
تا نماي زيبايي مي پيچيد
در ميان تماشاگراني به نام طبيعت
و همچنين درذهن من
مني كه نفس كشيدن اين چنين لحظه هايي را دوست دارم
حس غريب و البته نحيفي است
كه
شايد هرگز نشود
چنين حسي را حس كردن
Posted in private on November 15, 2008 by pollaris
يك دهكده
دهكده اي بين كوههاي بلند استراليا
يك دهكده كوچك با خانه هاي قديمي و يك پل چوبي
و تعداد كمي خانواده
دهكده هم سفيد پوست دارد و هم سياه پوست
امروز روز بزرگي است
امروز در دهكده مراسم خيريه قرار است برپا شود
مراسم آغاز مي شود
كاغذ رنگيهاي كوچك مثلثي آويزان از بندها با وزش آرام نسيم تكان ميخورند
كدخدا به بالاي سكو ميرود
او براي ايراد سخنراني به بالاي سكو ميرود
او به همه نظاره ميكند
هم به سياهان و هم به سفيد پوستان
و بعد از چند لحظه
گفته هايش را با نام مسيح آغاز ميكند
ناگهان يك مرد سياه چهره حرفهاي كدخدا را قطع ميكند
و مي گويد
آقا
مرا ببخشيد كه حرفهايتان را قطع كردم
من يك پيانو دارم
اجازه بدهيد آن را آورده و همراه با حرفهايتان بنوازم
كدخدا گفت
چه لزومي دارد نواختن پيانو در اين لحظه و همزمان با حرفهاي من؟
مرد سياه چهره جواب داد
صحبتهاي شما راجع به چيز با ارزشي همچون امور خيريه زيباست
اجازه دهيد با نواختن پيانو همزمان با صحبتهاي شما بر زيبايي آن بيافزايم
ناگهان در جمع اهالي دهكده هم همه به راه افتاد
در آن هم همه كودكي به كودكي ديگر گفت
من پنهاني از پدرم شنيده بودم كه خاواده آن مرد سياه چهره فقير بودند
او آن پيانو را ساليان پيش از خانواده اي بخشنده به مناسبت روزهاي خيريه گرفته بود
Posted in private on November 11, 2008 by pollaris
خيلي دوست دارم
ببين
نباشي من ميميرم
اون روزو يادته؟
تو دانشگاه؟
بغل دوستت وايساده بودي
دوشنبه رو ميگم
لباس سبزه تنت بود
كفشاي مشكي
اينقد دوست داشتم بيام پيشت
نميدوني كه
دلم بدجور هواتو كرده بود
نكن اين كارارو با من
اگه بدوني چي بهم گذشت
بابا من روحم لطيفه
مگه يه آدم چند دفعه عاشق ميشه؟ها؟
خيلي دوست دارم خيلي
قلب من كوچيه
فقط جا براي يه نفر داره
اونم
اونم توئي
ببين
ديگه همه چيرو دارم بهت ميگم
غرورم و برات شكوندم
آدم غرورش نشكنه اما پيش اوني كه دوسش داره نباشه اصلا چه فايده داره؟ها؟
ميدونم
ميدونم اين حرفام برات يه تراژدي تكراريه
ميدونم تو اين سن از اين جور حرفا از خيليا ميشنوي
اما
رو من يه جور ديگه حساب كن
باشه؟
چيز كمي نيست ها
واقعا زندگي بدون تو برام يعني خود مرگ
بدون تو ميميرم
ك ااااااااااااااااااااا ت
خوب بود
همگي خسته نباشين
عالي بود
الو
من رو صحنه بودم زنگ زده بودي؟
چي؟ باز شروع كردي؟
ببين بزار يه چيزي بهت بگم
يك لحظه
يك دم كافيه برام
كه از همه سير شم
اون يه لحظه هم برام تا الان پيش اومده
تو استاد گناه
اي خود پرست
اي زيباي دروغ
از همه جا بريدم
ميفهمي؟
از همه هايي كه چقدر مهربونن
ببين
عزيزكم
جوون پير شنيدي تا حالا؟
تو آهنگا زياده برو گوش كن
من اونم
پيري چيه؟ميدوني؟
به پيشوني چروكيده ميگن
ميگن پير
من اين دلم چروكيدس
آويزونه
يه جوون پير
تو از جونم چي ميخواي؟
به قول يه جايي خودتو با ما چته؟
زندگي با تو برام يعني مرگ
بزار زندگيمو كنم
دست از سرم بردار
باشه؟