3820502

يك دهكده
دهكده اي بين كوههاي بلند استراليا
يك دهكده كوچك با خانه هاي قديمي و يك پل چوبي
و تعداد كمي خانواده
دهكده هم سفيد پوست دارد و هم سياه پوست
امروز روز بزرگي است
امروز در دهكده مراسم خيريه قرار است برپا شود
مراسم آغاز مي شود
كاغذ رنگيهاي كوچك مثلثي آويزان از بندها با وزش آرام نسيم تكان ميخورند
كدخدا به بالاي سكو ميرود
او براي ايراد سخنراني به بالاي سكو ميرود
او به همه نظاره ميكند
هم به سياهان و هم به سفيد پوستان
و بعد از چند لحظه
 گفته هايش را با نام مسيح آغاز ميكند
ناگهان يك مرد سياه چهره حرفهاي كدخدا را قطع ميكند
و مي گويد
آقا
مرا ببخشيد كه حرفهايتان را قطع كردم
من يك پيانو دارم
اجازه بدهيد آن را آورده و همراه با حرفهايتان بنوازم
كدخدا گفت
 چه لزومي دارد نواختن پيانو در اين لحظه و همزمان با حرفهاي من؟
مرد سياه چهره جواب داد
صحبتهاي شما راجع به چيز با ارزشي همچون امور خيريه زيباست
اجازه دهيد با نواختن پيانو همزمان با صحبتهاي شما بر زيبايي آن بيافزايم
ناگهان در جمع اهالي دهكده هم همه به راه افتاد
در آن هم همه كودكي به كودكي ديگر گفت
من پنهاني از پدرم شنيده بودم كه خاواده آن مرد سياه چهره فقير بودند
او آن پيانو را ساليان پيش از خانواده اي بخشنده به مناسبت روزهاي خيريه گرفته بود

آن خانواده ديگر در آن دهكده نبودند

 

Leave a Reply