Archive for December, 2008

Posted in private on December 23, 2008 by pollaris

new-pic-31-copy

آن روزها را هيچگاه فراموش نخواهم كرد

آن روزهايي كه زياد به آنجا ميرفتم

به آن كافه

كافه در مكاني  دور از شهر بود

وياد دارم كه چقدر آن راه را دوست داشتم

چون انتهاي آن به آن كافه ميرسيد

من تعداد سنگفرشهاي باران خورده خيس را

 تا رسيدن به آن كافه كوچك ميدانستم

تعداد سنگفرشهاي قطعه قطعه تا آن كافه را مي دانستم

اما هنوزخود آن كافه كوچك را خوب نميشناختم

در آن كافه همه چيز چوبي بود

قسم ميخورم

جزنوشيدنيها وآدمهايش كه به آن محيط  كوچك چوبي فكر ميكردند

و هفت ميز و صندلي چوبي نزديك به هم و خودماني

 كه بر سر هر ميز جمله اي حك شده بود

و بالاي هر ميز يك فانوس چوبي آويزان

 كه جمله حك شده روي ميزها را به روشني نمايان مي نمود

و من هر بار تنها بر سر آن يك ميز كنار پنجره مي نشستم

اما همان يك ميز را هم نمي فهميدم

 مدتها از پنجره قطره آلود از باران

 منظره بيرون كافه را نظاره مي كردم

و به آن جمله مي انديشيدم

به جمله روي ميز

به آن جمله زيبا

به آن جمله پر از سوال

جمله اين بود

“خواب ديدم اتفاق افتاده اي”

 من ساعتها به جمله فكر ميكردم و فكر ميكردم

خدايا

چه خوابي

چه اتفاقي

آن جمله روح و انديشه مرا با خود به هر جا كه ميخواست مي برد

و ساعتهاي حضورم در آن كافه به لحظه اي ميگذشت

 و روزهاي پي در پي و لحظه هاي كوتاه در آن كافه

 

صاحب آن كافه مردي خموده و لال بود

آن روزها را هيچگاه فراموش نخواهم كرد