
آن روزها را هيچگاه فراموش نخواهم كرد
آن روزهايي كه زياد به آنجا ميرفتم
به آن كافه
كافه در مكاني دور از شهر بود
وياد دارم كه چقدر آن راه را دوست داشتم
چون انتهاي آن به آن كافه ميرسيد
من تعداد سنگفرشهاي باران خورده خيس را
تا رسيدن به آن كافه كوچك ميدانستم
تعداد سنگفرشهاي قطعه قطعه تا آن كافه را مي دانستم
اما هنوزخود آن كافه كوچك را خوب نميشناختم
در آن كافه همه چيز چوبي بود
قسم ميخورم
جزنوشيدنيها وآدمهايش كه به آن محيط كوچك چوبي فكر ميكردند
و هفت ميز و صندلي چوبي نزديك به هم و خودماني
كه بر سر هر ميز جمله اي حك شده بود
و بالاي هر ميز يك فانوس چوبي آويزان
كه جمله حك شده روي ميزها را به روشني نمايان مي نمود
و من هر بار تنها بر سر آن يك ميز كنار پنجره مي نشستم
اما همان يك ميز را هم نمي فهميدم
مدتها از پنجره قطره آلود از باران
منظره بيرون كافه را نظاره مي كردم
و به آن جمله مي انديشيدم
به جمله روي ميز
به آن جمله زيبا
به آن جمله پر از سوال
جمله اين بود
“خواب ديدم اتفاق افتاده اي”
من ساعتها به جمله فكر ميكردم و فكر ميكردم
خدايا
چه خوابي
چه اتفاقي
آن جمله روح و انديشه مرا با خود به هر جا كه ميخواست مي برد
و ساعتهاي حضورم در آن كافه به لحظه اي ميگذشت
و روزهاي پي در پي و لحظه هاي كوتاه در آن كافه
صاحب آن كافه مردي خموده و لال بود
آن روزها را هيچگاه فراموش نخواهم كرد
This entry was posted on December 23, 2008 at 2:08 pm and is filed under private . You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed
You can leave a response, or trackback from your own site.
December 25, 2008 at 11:16 am
وای چقدر تصویر سازی زیبایی داشت.یک لحظه فکر کردم کنار همان پنجره پشت همان میز و صندلی های چوبی
… .. نشسته ام وآن جمله را تکرار می کنم:خواب دیدم اتفاق افتاده ای
December 25, 2008 at 11:19 am
دلم صندلی لهستانی می خواهد ،کناریک ساحل آرام،با فنجانی قهوه ویک نخ سیگار، برای لمس ملودی امواج و ریتم موزون آن با هارمونی ساحل .زندگی ماشینی اگر بگذارد….
December 25, 2008 at 11:21 am
راستی تو در کجای این وسعت بیکران زندگی می کنی؟دوست دارم در همین حوالی در کافه ای دنج با تو دوست وبلاگی گپ بزنم.
December 27, 2008 at 1:16 pm
مگر می شود فراموش کرد؟!…اول سلام دوم خوبی؟ سوم ممنون که می اومدی و به وبلاگم سر می زدی.کی هست اون بالای وبلاگت؟ خودتی؟ موفق باشی
December 28, 2008 at 6:37 am
«من یک پیانو میخواهم»
آپم دوست هنرمندم…
January 1, 2009 at 5:27 am
همه با اراده ی خودمون بدنیا نیومدیم ولی با حیرت زندگی میکنیم با حسرت و شوک میمیریم.مفهوم زندگی هممون همینه بدون استثنا .پس هیوقت بخاطر غمهات گریه نکن و ……..هیچوقت نزار این زمین پست شنونده ی اوای غمگینت باشه .
سلام.
منو یادتون مونده؟ البته فکر نمیکنم.تو رفاقت من رسم نیست که فقط یه عبر باشم حتی اگه یه عابر باشم دوست دارم دوباره مسیر قبلیمو تکرار کنم متوجه ی منظورم که میشی؟
بهرحال موفق باشید
January 1, 2009 at 5:28 am
عبر نه ببخشید تصحیح میکنم عابر
January 4, 2009 at 9:59 am
سلام اقا مهدی.نه یادتونم نیومد ایرادی نداره.اگه گفتم منو یادت میاد منظوری نداشتم که میشناسی منو یا ………امیدوارم منظورمو رسونده باشم.
قبلا 1یا دوبار واسم کامنت گذاشته بودید اسم وبلاگتون قسمت لینکهام هست.اگه گفتم منو یادت میاد منظورم نبود منو لینک کن من اندازه ی کافی خواننده ی مطالبمو دارم.کامنت گذاشتن فقط واسه این نیست که تعداد کامنتها زیاد بشه نه من اصلا اینجوری فکر نمیکنم .اگه من مطلبی مینویسم میخوام نظر مردم کشورمو درمورد ازادی درمورد مسائل پیرامونشون بدونم و اگه میان کامنت میزارن واقعا لطف دارن .میخوام بدونم جوونها و مردم کشورم الان تو چه فکری هستن.من اومدم چون میخواستم یادی از دوستان گذشته هم داشته باشم.وگرنه نه من شمارو میشناسم نه شما.هردو فقط خواننده ی مطالب هم بودیم.حالا میل خودتونه میخواین از این ببعد دوستان خودتونو یادتون بمونه یا نه.ببخشید من
خیلی رک صحبت میکنم.چون بلانسبت شما خیلیها فکر میکنند دعوت بدیدار هم صرفا فقط واسه زیاد شدن تعداد
کامنتهاست
January 10, 2009 at 5:56 am
درست چهل ساعت پیش از پایان چهل سالگی، بر آن شد تا برای نخستین بار
شخصیترین تصمیم زندگیاش را بگیرد…
آپم دوست مهربانم…
January 18, 2009 at 7:14 am
ahan fahmidammmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
huraaaaaaa
mailamo vared nemikardam nemiyumad nazaram yani cannot mizad….
January 18, 2009 at 3:45 pm
آشنا به سپيده
شناور باد
بامدادان
فرحي داشتم به سايهي بيد
تاريکترين خاطره ميلرزد
اي ببر زيبا هيچ ميشناسي
اين استخوان پوسيده را
که ديوانهي تو بود؟
زندگي باخته،
رعدآسا
اين صداي من است که ميآيد…
“زنده یاد احمد شاملو”
January 18, 2009 at 3:45 pm
انسان موجود عجيبي است! اگر به او بگوييد در آسمان خدا, يکصد ميليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد بي چون و چرا مي پذيرد. اما اگر در پارکي ببيند روي نيمکتي نوشته اند: رنگي نشويد, فورا انگشت خود را به نيمکت مي کشد تا مطمئن شود
نيچه
January 20, 2009 at 12:59 am
برای وقتی که اینجا نیستی…
آپم دوست هنرمندم ومنتظر حضور گرمت.چند وقتی ناپیدایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
January 21, 2009 at 7:03 am
خواب دیدم اتفاق افتاده ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
January 24, 2009 at 9:49 am
kojaee?chera nisti?chera neminevisi?
February 2, 2009 at 8:11 pm
سلام… خيلي زيبا بود،فضاسازي زيبايي هم داشت
شادو پيروز باشيد
February 3, 2009 at 5:30 am
سلام دوست خوبم
خيلي زيبا و با احساس بود…و چه جمله زيبايي
…
February 4, 2009 at 4:45 pm
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت
دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه
مورد دوست داشتن تو نیز باشد!
آپم…
February 4, 2009 at 4:46 pm
چرا آپ نمی کنی؟دلم برای نوشته هات تنگ شده …
February 15, 2009 at 5:35 pm
گاهی با نگاهی، یادی از ما بکن……….