اون چيه اونجا
واي مرده
الو پليس
اينجا يه نفر مرده شايد كشتنش نميدونم
بله حتما خيابان بيست و يك كنار اسكله زير پل
فكر كنم از ديشب اينجا مونده
بله زود بياييد
بزار ببينم يه چيزي مثل نامه باهاشه
توش چي نوشته
.
.
جز اندوه از زندگي چيزي نديدم
چه آموزگار سختيست اين زندگي
مگر من چه كرده بودم
جز انتخابي كه ديگري براي وجود من در اين دنيا كرده بود
و اگر خودم درخواست ورود به اين دنيا را داشتم
بسيار خوب سخت پشيمانم
اگر چه زمان درخواست و تمايلم را براي ورود به اين دنيا و زندگي در آن را به خاطر نمي آورم
اما رفتن از اين اينجا را اكنون در ذهن مرور كرده و رقم خواهم زد
دوستان و يا كساني كه در كنار پيكر بي جان من اين نامه را ميخوانيد
در اين دنيا هيچ حرمتي برايم نمانده بود
كه بخواهم بخواطرش اينطور نميرم
اي آشنايان
بدانيد كه قلب هيچ كس در اين دنيا براي ابديت ما نگرفت
اين روزها و شبها را كه تا اين لحظه گذرانده ام يكسره عدم من بوده اند
هميشه پس از خنده هاي هرچند اندكم سخت عذاب ديده ام
و آرزو مي كردم كه اي كاش نمي خنديدم
من انساني بوده ام تنها
سوال تنهايي من با وجود هيچ كس پاسخي نگرفت
و مجسمه تنهايي من هيچگاه با فلسفه در كنار هم بودن انسانها شكسته نشد
من با همه متفاوت بودم
چيزهاي مضحك براي مردم از نظرم دردآور و چيزهاي ناراحت كننده براي آنها از نظر من مضحك بود
مثل مرگ
هميشه با ديدن حادثه مرگ كسي خنده ام ميگرفت كه چه آمدني و چه رفتني
و يا هنگام خنديدن آنها به دلقكي گريه ام ميگرفت به آن دلقك
در زمان زنده بودن و زندگي كردن به هيچ چيز و هيچ كس اميدي نداشتم كه مرا احيا نمايد
حتي زمان
چه راست ميگويد فيلسوف بزرگ سنت اوگوستين
نه گذشته نه حال نه آينده وجود ندارند
و درست آنست كه بگوييم حضور گذشته و حال و آينده
چرا كه حضور گذشته همان حافظه است
حضور حال، همان شهود بي واسطه
و حضور آينده همان انتظار
كه سهم من از آن بسيار زياد بوده است
اي انسانها
به پيكر بي جان من خوب نگاه كنيد
اين جسم بي جان حاصل و زائيده يك حضور ابلهانه است
حضوري كه بارها گفته ام من مسبب آن نبوده ام
حضوري كه نه با بودنش حرفي داشت و مطمئنم نه با رفتنش
از اين دنيا ميروم يه دنيايي ديگر كه حق خود را شايد در آنجا بازپس گيرم
خدا كند جايي ديگر و دنيايي ديگر باشد تا بتوانم
و اگر نباشد من چه بدبختم
This entry was posted on February 17, 2009 at 8:55 am and is filed under private . You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed
You can leave a response, or trackback from your own site.
February 18, 2009 at 2:35 pm
به جا نهاده دزد
در پشت سر:
ماه را در پنجرهام.
ریوکان
February 18, 2009 at 2:36 pm
بیقرار زيستی
که میدانستی اين، همه نيست
زندگی، فقط یک بخش دارد و کدام بخش؟
زندگی فقط صدايی است و از کجا میآيد؟
زندگی، فقط معنایی دارد
پیوسته به دوایر بسیار فضا
که بهسوی دوری رشد میکنند …
February 27, 2009 at 6:46 am
آب یک جا مانده ام دریا کجاست
مردم از بس زندگی تکرار شد
من اومدم اما تو خیلی وقته به کلبه ی من سر نزدی!!چرا؟
April 19, 2009 at 1:38 pm
زندگي در ساحلي ارام نيست
گاه گاهي موجي به سر و روي تو هم مي كوبد
زندگي رويا نيست زندگي زيبئيست