داستان سياهيت را در واپسين روزي
خواهم گفت
و در گهواره لرزان آن
دلم را تلوتلو خوران خواهم ديد كه ميخندد
و با بتت خواهم رقصيد
و تو اي تيره نما
نجواي كدام سازي را سر ميدهي كه اينگونه غرق خودپرستي هستي
و انديشه چه محكمه اي را در سر ميپروراني
كه اينطور مالامال از كينه اي
من تو را خوب ميشناسم
تو همان فرشته دروغي هستي كه ديشب كودكم تو را در خواب ديده بود
و ميخنديد
و آن لحظه به كودكم گفتم
نخند عزيزكم نخند
تو ترسيده اي
چيزي نيست
كابوس بود
و تو خوب ميداني كه او در ظاهر ميخنديد
اما از تو ترسيده بود
و اينك
ترنم ناپاك پندارت را
از اين فاصله دور و سوار بر امواج
بي رحم و سهمگين حس ميكنم
كه به قصد جانم
چه بي محابا مي آيي
چنان بي محابا كه از خلاء نيز گذر كردي
از خلاء افكارت
و از وجدان فطرتت
كه خدا در وجودت نهاده بود
اما
من از تو پروايي ندارم
من اينجا نيستم كه مي آيي
من اكنون همه جايم
تو مرا از منشور آينه من
نميتواني پيدا كني
پس برگرد و دور شو
و ديگر بازنگرد
حتي به خواب كودك من