داستان سياهيت را در واپسين روزي
خواهم گفت
و در گهواره لرزان آن
دلم را تلوتلو خوران خواهم ديد كه ميخندد
و با بتت خواهم رقصيد
و تو اي تيره نما
نجواي كدام سازي را سر ميدهي كه اينگونه غرق خودپرستي هستي
و انديشه چه محكمه اي را در سر ميپروراني
كه اينطور مالامال از كينه اي
من تو را خوب ميشناسم
تو همان فرشته دروغي هستي كه ديشب كودكم تو را در خواب ديده بود
و ميخنديد
و آن لحظه به كودكم گفتم
نخند عزيزكم نخند
تو ترسيده اي
چيزي نيست
كابوس بود
و تو خوب ميداني كه او در ظاهر ميخنديد
اما از تو ترسيده بود
و اينك
ترنم ناپاك پندارت را
از اين فاصله دور و سوار بر امواج
بي رحم و سهمگين حس ميكنم
كه به قصد جانم
چه بي محابا مي آيي
چنان بي محابا كه از خلاء نيز گذر كردي
از خلاء افكارت
و از وجدان فطرتت
كه خدا در وجودت نهاده بود
اما
من از تو پروايي ندارم
من اينجا نيستم كه مي آيي
من اكنون همه جايم
تو مرا از منشور آينه من
نميتواني پيدا كني
پس برگرد و دور شو
و ديگر بازنگرد
حتي به خواب كودك من
يا عيسي مسيح
به راستي
چه دلرباست تنهايي
و چه دلرباتر وقتي كه تنهاييت
آغاز ديداري غريب باشد
صدايم را ميشنوي
آيا گريزي هست به جايي
من شكسته ام
اينجا عالم ستايش ديوانگيست
مرا وارهان از اين مكر
مرا آزاد كن از اين حصار و يند
فرياد كه اين مکر سرخ چه زيبا بود
و هست
مكري كه با حيله اش
هر انسان واقعي را عاشق
عبارتي به اسم مرگ ميكند
تا كه شايد بشود مدتي در كنارش زيست
در كنار باور
در كنار حقيقت ابدي
گوش كن
پيامبر
گوش كن
بنواز حرفهايم را
بنواز با ساز درونم
و نتهاي انديشه ام
و صداي بودنم
را نثار كساني كن
كه هنوز در ابهامند
كه ماندن يا رفتن
كه اين قشنگتر
يا آن زيباتر
اما من ميدانم
ميدانم آن چيز را كه تو ميداني
و من بايد ميدانستم
بگذار بشنوند حقيقت را
و بگذار تا زنده شوم
با آهنگ زاييده اش
تا كه شايد ديگران ناظر اين تولد باشند
و اي كاش همه بدانند
كه من هرچه دارم از آن دارم
و همچنين از دروني كه
ساليان سال لال زمانه بوده است
و جسمم خودسرانه
به جاي او سخن ميگفت
و همين درون ميگويد
كه چه دلرباست تنهايي
كه در پسش ديگر سخن نميگويي
واجازه ميدهي كه همه در مورد
تو لب به سخن باز كنند
و تو را در حال رقص تانگو
با آنچه كه هستي نطاره كنند
و تو تنها ميشنوي
وفقط ميشنوي
وآرام از نظرها محو ميشوي
و محو
Posted in private on February 17, 2009 by pollaris
اون چيه اونجا
واي مرده
الو پليس
اينجا يه نفر مرده شايد كشتنش نميدونم
بله حتما خيابان بيست و يك كنار اسكله زير پل
فكر كنم از ديشب اينجا مونده
بله زود بياييد
بزار ببينم يه چيزي مثل نامه باهاشه
توش چي نوشته
.
.
جز اندوه از زندگي چيزي نديدم
چه آموزگار سختيست اين زندگي
مگر من چه كرده بودم
جز انتخابي كه ديگري براي وجود من در اين دنيا كرده بود
و اگر خودم درخواست ورود به اين دنيا را داشتم
بسيار خوب سخت پشيمانم
اگر چه زمان درخواست و تمايلم را براي ورود به اين دنيا و زندگي در آن را به خاطر نمي آورم
اما رفتن از اين اينجا را اكنون در ذهن مرور كرده و رقم خواهم زد
دوستان و يا كساني كه در كنار پيكر بي جان من اين نامه را ميخوانيد
در اين دنيا هيچ حرمتي برايم نمانده بود
كه بخواهم بخواطرش اينطور نميرم
اي آشنايان
بدانيد كه قلب هيچ كس در اين دنيا براي ابديت ما نگرفت
اين روزها و شبها را كه تا اين لحظه گذرانده ام يكسره عدم من بوده اند
هميشه پس از خنده هاي هرچند اندكم سخت عذاب ديده ام
و آرزو مي كردم كه اي كاش نمي خنديدم
من انساني بوده ام تنها
سوال تنهايي من با وجود هيچ كس پاسخي نگرفت
و مجسمه تنهايي من هيچگاه با فلسفه در كنار هم بودن انسانها شكسته نشد
من با همه متفاوت بودم
چيزهاي مضحك براي مردم از نظرم دردآور و چيزهاي ناراحت كننده براي آنها از نظر من مضحك بود
مثل مرگ
هميشه با ديدن حادثه مرگ كسي خنده ام ميگرفت كه چه آمدني و چه رفتني
و يا هنگام خنديدن آنها به دلقكي گريه ام ميگرفت به آن دلقك
در زمان زنده بودن و زندگي كردن به هيچ چيز و هيچ كس اميدي نداشتم كه مرا احيا نمايد
حتي زمان
چه راست ميگويد فيلسوف بزرگ سنت اوگوستين
نه گذشته نه حال نه آينده وجود ندارند
و درست آنست كه بگوييم حضور گذشته و حال و آينده
چرا كه حضور گذشته همان حافظه است
حضور حال، همان شهود بي واسطه
و حضور آينده همان انتظار
كه سهم من از آن بسيار زياد بوده است
اي انسانها
به پيكر بي جان من خوب نگاه كنيد
اين جسم بي جان حاصل و زائيده يك حضور ابلهانه است
حضوري كه بارها گفته ام من مسبب آن نبوده ام
حضوري كه نه با بودنش حرفي داشت و مطمئنم نه با رفتنش
از اين دنيا ميروم يه دنيايي ديگر كه حق خود را شايد در آنجا بازپس گيرم
خدا كند جايي ديگر و دنيايي ديگر باشد تا بتوانم
و اگر نباشد من چه بدبختم
Posted in private on November 24, 2008 by pollaris
به هم ميتازند
لحظات نواختن موسيقي و لحظات ديدن صحنه تئاتر
به هم ميتازند صداي نتهاي ساز و بازي ديالوگهاي تئاتر
به هم ميتازند بر سر تصاحب نياز واقعي من به احساس كردن چيزهاي خوب
و به راستي
اين دو
چه جدا ناشدنيند
صحنه تئاتر و لحظه موسيقي
و تلفيق مكملانه آن دو چه لحظاتي را كه در ذهن من به وجود نمي آورد
و چه مقدار دوست داشتني
و چه مقدار حس برانگيز
.
.
و گاه
به دور از آن دو
من هستم
هستم در لحظتي پوچ
كه شايد نيازش
مه باشد
و
فقط مه
.
.
و اين سه در كنار هم چه عالي و لذتبخشند
حركات مليحي از يك شور هنر تئاتر فرانسوي
همراه با صداي دلنشين نتهاي از هم لغزيده ويلن
و هر دوي آنها در صحنه اي كه به سختي ديده شود
از وجود چيزي به اسم مه
چه ميشد اگر اين سه را در ميان فضاي دره اي تند و خلوت داشتم
تا نماي زيبايي مي پيچيد
در ميان تماشاگراني به نام طبيعت
و همچنين درذهن من
مني كه نفس كشيدن اين چنين لحظه هايي را دوست دارم
حس غريب و البته نحيفي است
كه
شايد هرگز نشود
چنين حسي را حس كردن
Posted in private on November 15, 2008 by pollaris
يك دهكده
دهكده اي بين كوههاي بلند استراليا
يك دهكده كوچك با خانه هاي قديمي و يك پل چوبي
و تعداد كمي خانواده
دهكده هم سفيد پوست دارد و هم سياه پوست
امروز روز بزرگي است
امروز در دهكده مراسم خيريه قرار است برپا شود
مراسم آغاز مي شود
كاغذ رنگيهاي كوچك مثلثي آويزان از بندها با وزش آرام نسيم تكان ميخورند
كدخدا به بالاي سكو ميرود
او براي ايراد سخنراني به بالاي سكو ميرود
او به همه نظاره ميكند
هم به سياهان و هم به سفيد پوستان
و بعد از چند لحظه
گفته هايش را با نام مسيح آغاز ميكند
ناگهان يك مرد سياه چهره حرفهاي كدخدا را قطع ميكند
و مي گويد
آقا
مرا ببخشيد كه حرفهايتان را قطع كردم
من يك پيانو دارم
اجازه بدهيد آن را آورده و همراه با حرفهايتان بنوازم
كدخدا گفت
چه لزومي دارد نواختن پيانو در اين لحظه و همزمان با حرفهاي من؟
مرد سياه چهره جواب داد
صحبتهاي شما راجع به چيز با ارزشي همچون امور خيريه زيباست
اجازه دهيد با نواختن پيانو همزمان با صحبتهاي شما بر زيبايي آن بيافزايم
ناگهان در جمع اهالي دهكده هم همه به راه افتاد
در آن هم همه كودكي به كودكي ديگر گفت
من پنهاني از پدرم شنيده بودم كه خاواده آن مرد سياه چهره فقير بودند
او آن پيانو را ساليان پيش از خانواده اي بخشنده به مناسبت روزهاي خيريه گرفته بود
Posted in private on November 11, 2008 by pollaris
خيلي دوست دارم
ببين
نباشي من ميميرم
اون روزو يادته؟
تو دانشگاه؟
بغل دوستت وايساده بودي
دوشنبه رو ميگم
لباس سبزه تنت بود
كفشاي مشكي
اينقد دوست داشتم بيام پيشت
نميدوني كه
دلم بدجور هواتو كرده بود
نكن اين كارارو با من
اگه بدوني چي بهم گذشت
بابا من روحم لطيفه
مگه يه آدم چند دفعه عاشق ميشه؟ها؟
خيلي دوست دارم خيلي
قلب من كوچيه
فقط جا براي يه نفر داره
اونم
اونم توئي
ببين
ديگه همه چيرو دارم بهت ميگم
غرورم و برات شكوندم
آدم غرورش نشكنه اما پيش اوني كه دوسش داره نباشه اصلا چه فايده داره؟ها؟
ميدونم
ميدونم اين حرفام برات يه تراژدي تكراريه
ميدونم تو اين سن از اين جور حرفا از خيليا ميشنوي
اما
رو من يه جور ديگه حساب كن
باشه؟
چيز كمي نيست ها
واقعا زندگي بدون تو برام يعني خود مرگ
بدون تو ميميرم
ك ااااااااااااااااااااا ت
خوب بود
همگي خسته نباشين
عالي بود
الو
من رو صحنه بودم زنگ زده بودي؟
چي؟ باز شروع كردي؟
ببين بزار يه چيزي بهت بگم
يك لحظه
يك دم كافيه برام
كه از همه سير شم
اون يه لحظه هم برام تا الان پيش اومده
تو استاد گناه
اي خود پرست
اي زيباي دروغ
از همه جا بريدم
ميفهمي؟
از همه هايي كه چقدر مهربونن
ببين
عزيزكم
جوون پير شنيدي تا حالا؟
تو آهنگا زياده برو گوش كن
من اونم
پيري چيه؟ميدوني؟
به پيشوني چروكيده ميگن
ميگن پير
من اين دلم چروكيدس
آويزونه
يه جوون پير
تو از جونم چي ميخواي؟
به قول يه جايي خودتو با ما چته؟
زندگي با تو برام يعني مرگ
بزار زندگيمو كنم
دست از سرم بردار
باشه؟
همان استاد دانشگاه، اطرافيان ما و كس و ناكس كه ميشناسيم و ميبينيم
ميدوني چيه
تو روح بزرگواري، نجيبي، با شكوهي، حيرت آوري، تو استادي اما شبيه يك حصار
شبيه يه حصار شدي براي ما
نميذاري نفس بكشيم استاد
روزگارمون رو بي حوصله ميگذرونيم بس كه تو هستي استاد
نه اينكه تقصير تو باشه
اما شبيه مجسمه خيلي بزرگ شدي وسط ميدون ما
داستانهاي پر از حس جنايي ما، پر از طرحهاي عجيب، وقتي پست مدرن ميشوند وقتي اسمشون ميشه داستانهاي هاي نفرت، پشت نابي ترانه هاي به اصطلاح عاشقانه تو گم ميشن در صورتي كه همه ميدونن نقش اول قاتل اون داستان خيلي به شما مياد استاد
استاد
ما وقت نداريم
بايد حرف و حديث خودمون رو بزنيم و پشت واژه هامون سنگر بگيريم بايد به نقد بكشيم گفتار و اعمالت رو
خود تو و اون گفتار به اصطلاح با ارزشت رو كه طلايه دارش شدي
بايد جريان اين سالهاي شصت و هفتاد و هشتاد از نو نوشته بشه
همه چيز عوض شده
ما نسل عجيبي هستيم
نسل ما نسل بازماندگان آزمايشات شيميايي امثال تو استاد
ما ناشناخته هستيم و به خودمون تعلق داريم
بايد حصارت شكسته بشه استاد
استاد باور كن كه ما مجبور نيستيم از كوچه رازقي هاي تو بگذريم
ما بايد تو شهر فلزي و دودزده خودمون انبار واژه بزنيم
اين حصاري كه تو برامون ساختي نگذاشته قد بكشيم و رشد كنيم استاد
ميگذاريم بگذري استاد
يا بهتر ميگم بگذار بگذريم استاد
اون شنونده با استعداد احمق تو شايد ما نيستيم استاد